وبلاگ رهیار پاتوقی برای معلمان و دانش آموزان و علاقه مندان به ریاضی(راهنمایی و دبیرستان)-معماهای ریاضی و سرگرمی و داستان و ترفند های کامپیوتری
درباره رهیار

سایت رهیار را صفحه خانگی خود كنید     به مدیر سایت رهیار ایمیل بزنید !    سایت رهیار را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !


پیغام مدیر : به شما دوست گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این سایت دقایق خوبی را سپری كنید .ازفهرست موضوعات میتوانید برای رسیدن به مطلب مورد علاقه خود استفاده کنید.

مطالب ارائه شده در رهیار  بیشتر بر روی  ریاضیات دوره راهنمایی و دبیرستان متمرکز شده است.نظرات شما میتواند مشوق ما در ادامه راه این سایت ریاضی شود.پس لطفا دریغ نکنید. برای آگاهی از امكانات سایت رهیار  خواهشمندم كه تا آخر صفحه این سایت را مشاهده نمایید .

نظرسنجی
به نظر شما مطلب بعدی ما كدوم یكی از موارد زیر باشه بهتره؟اگر خواهان بهبود كار رهیار هستیدپس خواهشاً بی تفاوت نباشید!ممنون از شما دوست عزیز






آدرس های دیگر ما
صفحات دیگر سایت
آمارسایت :ظاهر و باطن
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

پند نامه بزرگان
جمعه 24 آبان 1387
وقتی که درس ریاضی با «لبخند» برایم شیرین شد
 یک داستان و یک خاطره از درس ریاضی
وقتی که درس ریاضی با «لبخند» برایم شیرین شد 
 
داستانهای جذاب -رهیارهمیشه با جدول ضرب مشکل داشتم. به هفت که می رسیدم سلول های خاکستری مغزم به خواب زمستانی فرو می رفتند و کارم زار می شد. سخت ترین لحظات زندگی ام اوقاتی بود که ناچار می شدم، جدول ضرب را از بر برای پدرم بگویم.
 آن وقت بود که گوش هایم از شدت ناراحتی زرشکی می شد و دلم پیچ می زد. اما پدر کاری به این حرف ها نداشت و با ابروهای درهم گره شده می پرسید: «هفت، هفت تا !»
 و من که در آن لحظه آرزو می کردم ای کاش جدول ضرب هفت به بعد از برنامه زندگی انسان ها حذف شود. می گفتم: «۳۶ تا»داستان های جذاب و خواندنی -رهیار و با جواب من عصبانیت پدر شدت می گرفت و محکم روی میز می کوبید و تکرار می کرد: «هفت، هفت تا !» و من وحشت زده جواب می دادم: «۶۳ تا» و از عکس العمل پدر می فهمیدم که باز هم خیط شده ام.
داستانهای جذاب -رهیارآن شب هم مثل شب های دیگر باید جدول ضرب تمرین می کردم. آن شب فقط یک فرق با شب های دیگر داشت و آن هم این بود که صبح روز بعد، امتحان ریاضی داشتم. اصولاً در چنین شب هایی اخم های پدر تا زانوهایش آویزان می شد و من از دیدن قیافه اش مثل بید می لرزیدم و توی دلم جدول ضرب را لعنت می کردم که خوشبختی مرا این چنین نابود کرده و تمام فکر و ذکر پدر را به خود مشغول کرده است. از همه بدتر این که به خاطر یاد نگرفتن جدول ضرب، همه اعضای خانواده مرا به چشم یک انسان خنگ نگاه می کردند در حالی که من استعدادهای زیادی داشتم که البته سر امتحان ریاضی هیچ کدامشان به دردم نمی خورد.
پیشنهاد میکنم بقیه این خاطره جذاب و خواندنی رو حتماً بخونید.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن ساعت 07:06 ب.ظ موضوع مطلب :‌ داستان , ریاضیات ,

ریاضی-کامپیوتر-داستان-معما وسرگرمی

لینك ثابت | نظرات شما عزیزان ()   رفتن به بالای صفحه

 

شنبه 6 مهر 1387
کسی که بیش تر از همه دوستمان دارد، کم ترین توقع را از ما دارد
حکایت یکی از دوستان چینی رهیار
کسی که بیش تر از همه دوستمان دارد، کم ترین توقع را از ما دارد حکایت یکی از دوستان چینی رهیار
وقتی که همسرم حامله بود، هر روز آرزو می کرد که بچه مان باهوش و خوشــــــ گل و با استعداد باشد. رنگ پوستش سفید، چشمانش روشن و درشت و هوشش هم کمتر از یک نابغه نباشد. اما هر چه شکمش بزرگ تر می شد، توقعاتش روز به روز کمتر می شد.
تا این که وقتی در بیمارستان به اتاق زایمان می رسید، دستم را گرفت و گفت: حالا فقط یک توقع دارم. فقط می خواهم بچه مان سالم باشد. اگر فقط سالم باشد، دنیای من کامل می شود.
دکتر با خنده به من گفت: این آروزی همه مادرها است. همه آنها در اوایل برای بچه های خود زیباترین توقع ها را دارند و در آخر، همه آروزهایشان به همین توقع ساده تبدیل می شود. ببین هدف مادرها همین قدر پایین است.
وقتی برادر بزرگم برای ادامه تحصیل به آمریکا می رفت، یک شب پیش از سفرش، همه اعضای خانواده ام برای بدرقه برادرم در خانه مان جمع شدند.
عمویم گفتحکایت یکی از دوستان چینی رهیار: پسرم، در آنجا یک شرکت بزرگ باز کن!
خاله ام گفت: غیر از این با یک دختر خوشــــــــــــــــــ گل هم ازدواج کن!حکایت یکی از دوستان چینی رهیار حکایت یکی از دوستان چینی رهیار
همه داشتند درباره زندگی آینده برادم صحبت می کردند.
اما مادرم فقط به او نگاهی کرد و گفت: حتی اگر هیچ کاری نکنی، پسر من هستی. آرزوی من این است که سالم و خوشحال به وطن بر گردی. همه گفتند: چه آرزوی ساده و کمی است. اما برادرم با شنیدن آن سرش را پایین انداخت و ساکت ماند.
درباره خودم، بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه، نمی خواستم دوران جوانی ام را با خواندن روزنامه و صحبت با دیگران در دفتر کار هدر دهم. تصمیم گرفتم شغلم را در شهر پکن آغاز کنم. قبل از این که عازم پکن بشوم، مادر غمگینم را دلداری دادم: مامان، روزی که رییس شرکت بشوم، با هم به سفر دور دنیا می رویم.
مادرم خندید و گفت: اصلا به این چیزها فکر نکرده ام، فقط فکر می کنم بچه ام روزی بتواند کسی را که او را درک کند و بیشتر از همه او را دوست داشته باشد، پیدا کند و توقع دیگری ندارم.
در شهر پکن، در خانه یک پیر زن اتاقی را اجاره کردم. شوهرش چند سال پیش فوت کرده بود تنها پسر در ژاپن کار می کرد و او روزگار به تنهایی می گذراند. زندگی روزمره برای او سخت بود، اما چشم انتظار و امیدوار به آینده به من می گفت:
روزی که بتوانم با پسرم زندگی کنم، خوشبخت ترین آدم روی زمین خواهم بود.
فکر می کنم، در همه جای دنیا فقط مادرها همین انتظار ساده و کم را دارند. نه در جستجوی سود و شهرت، نه به دنبال ثروتمندی هستند. دل مادرها همیشه بسته به حال فرزندانشان است. اگر ممکن باشد، آنها همه رنج های جهان را در گوشه دستمالشان و سعادت و خوشبختی را در دست بچه هایشان می گذارند.
نظر شما چیست؟
نوشته شده توسط محسن ساعت 09:09 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان ,

ریاضی-کامپیوتر-داستان-معما وسرگرمی

لینك ثابت | نظرات شما عزیزان ()   رفتن به بالای صفحه

 

سه شنبه 1 مرداد 1387
لطفاً نام داستان امروز رهیار را شما تعیین کنید
داستان  امروز چه نامی میتواند داشته باشد
لطفاً نام داستان امروز رهیار را شما تعیین کنید داستان های رهیار
داستانهای رهیاردر جزایر قناری اقیانوس آتلانتیک، جزیره کوچکی به نام پاپاتیس وجود دارد. روزی ، دو اسپانیائی به نام های لامیدو و فرس بودند در سفر دریایی شان به طوفان بر می خورند و کشتی آنها در کنار جزیره پاپاتیس متوقف می شود. لامیدو و فرس فروشنده در و قفل ضد سرقت بودند و کشتی آنها هم پر از این کالاها بود.
آن دو نفر بسیار ناراحت شدند و چون دیدند کالاهایش در اثر نفوذ آب دریا به تدریج خراب می شود، تصمیم گرفتند در همان جزیره کوچک، تجارتشان را شروع کنند.
داستانهای رهیاراما هر چه تلاش کردند، بعد از سه روز هیچ مشتری برای کالایشان پیدا نشد. در واقع ساکنان این جزیره اصلا از در استفاده نمی کنند؛ تا چه برسد به قفل. همه لوازم زندگی آنها از جمله غذا و خوراک به طور مساوی توزیع می شود و هر خانواده غذاهای یکسانی می گیرد. آنها به کالاهای لامیدو و فرس نگاه هم نکردند و آنها را رد کردند.
آن دو اسپانیایی در این شرایط بسیار مایوس شدند تا این که روزی لامیدو فکری کرد.
داستانهای رهیارلامیدو و فرس پیش از طلوع خورشید، همه ساکنان جزیره را صدا کردند تا در میدان جمع شوند و بعد شروع به تقسیم ران گوسفند بین آنها کردند. لامیدو به هر کسی که جلوی او می ایستاد، چهار ران گوسفند می داد، اما فرس فقط یک ران گوسفند به مراجعانش می داد.
سه روز گذشت و زندگی مردم جزیره پاپاتیس مثل گذشته آرام می گذشت، تا این که در روز چهارم، بعضی ها پیش لامیدو و فرس آمدند و درباره درها و قفل های ضد سرقت شان سئوال کردند. در عرض یک هفته پس از آن، همه کالاهای لامیدو و فرس به فروش رفت.
داستانهای رهیاریک بار فرس از لامیدو پرسید: چرا یک باره همه اجناس مان به فروش رفت؟
لامیدو جواب داد: چون قبل از هر چیز، روی دل آنها یک قفل زدیم و بعد آنها خریدار درها و قفل های ضد سرقت ما شدند. قفلی که روی دلشان زدیم فقط طمع بود. قبلا آنها می توانستند با هم زندگی کنند به این دلیل همه به اندازه یکسان غذا داشتند. اما بعد از نقشه ما چون دیدند غذاهای متفاوتی دارند، دیگر نمی خواستند داراییشان را با دیگران شریک شوند.

نوشته شده توسط محسن ساعت 06:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان ,

ریاضی-کامپیوتر-داستان-معما وسرگرمی

لینك ثابت | نظرات شما عزیزان ()   رفتن به بالای صفحه

 

جمعه 14 تیر 1387
داستان خواندنی (( تله )) کاری از ابوالقاسم حالت
داستان و رمان های فارسی
داستان خواندنی (( تله )) کاری از ابوالقاسم حالت
سلام دوستان!و علاقه مندان به داستانهای جذاب و خواندنی رهیار
داستان تله!-ابوالقاسم حالت(رهیار)با توجه به رسیدن فصل تابستون و فرا رسیدن اوقات فراغت به نظرم رسید وقت بیشتری رو دارید که بتونید لحظاتی رو صرف خوندن داستان و حکایات آموزنده و جالب بکنید.به همین خاطر در ادامه کار رهیار سعی میکنم به این مقوله هم بیشتر بپردازم!مگر اینکه شما خواسته دیگری داشته باشید.که در اون صورت میتونید در نظرسنجی رهیار نظراتتون رو منعکس کنید.و امابقیه داستانهای ما هم در اینجاست که میتونید ساعاتی رو با خوندنشون سرگرم بشین!
عنوان داستان: تله!
نویسنده: ابوالقاسم حالت

داستان تله!-ابوالقاسم حالت(رهیار)آمیرزا تقی كه در اصل نقال بود و بعد بقال شد و حالا از اجله‌ی تجار و اجنه‌ی فجار به شمار می‌رود، دختری دارد بیست و هشت ساله كه هنوز شوهر نكرده و اگر به زودی بیخ ریش كسی ماسیده نشود ترشیده خواهد شد.
این خانم وقتی كه بی بزك نیست، پر بدك نیست. دو تا خواستگار پر و پا قرص هم دارد كه اسم یكی "جعفر" است و نام دیگر "كاووس". اینها "فرنگیس" را كه دختر آمیرزا تقی است بیشتر برای ثروت پدرش می‌خواهند، نه برای وجاهت خودش.
داستان تله!-ابوالقاسم حالت(رهیار)آقا میرزا تقی هم خیلی ناقلاست. او می‌خواهد با دخترش تجارت كند. او میل دارد همانقدر كه چند روز پیش از یك گونی زعفران ارزان‌خرید استفاده برد، از عروسی دخترش هم فایده‌ی هنگفتی ببرد. او به هیچ وجه مایل نیست دخترش را به خواستگارهای لات و لوتی امثال كاووس یا جعفر بدهد.او معتقد است كه جنس تا فایده نكند نباید فروخت، ولو اینكه پنجاه سال هم بیخ انبار بماند و بپوسد.
بقیه داستان رو در ادامه مطلب میتونید مطالعه بفرمایید
ادامه مطلب رو اینجا ببینید
نوشته شده توسط محسن ساعت 05:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان ,

ریاضی-کامپیوتر-داستان-معما وسرگرمی

لینك ثابت | نظرات شما عزیزان ()   رفتن به بالای صفحه

 

دوشنبه 27 خرداد 1387
گاهی اوقات بلا به سعادت می انجامد!
داستان های خواندنی سایت رهیار
گاهی اوقات بلا به سعادت می انجامد!
::.حدود دو قرن پیش از میلاد پیرمردی در ناحیه شمال چین زندگی می کرد.یک روز اسب این پیرمرد گم شد.
::.همسایگان از شنیدن خبر گم شدن اسب او تاسف خوردند و برای ابراز همدردی به منزل وی رفتند،ولی پیرمرد بی آنکه کمترین اثر اندوه و غمی در چهره اش نمایان باشد گفت:مهم نیست که اسب من گم شده است.شاید این خود حکمتی داشته باشد.
::.همسایه ها از سخنان پیرمرد سخت تعجب بکردند و بازگشتند. پس از گذشت چند ماه اسب گم شده به همراه چند اسب دیگر باز گشت.همسایه ها این خبر را که شنیدند با خوشحالی به منزل پیرمرد رفتند و تبریک گفتند،ولی پیرمرد انگارنه انگار که اتفاقی افتاده است با خونسری گفت...
بقیه این حکایت پندآموز را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب رو اینجا ببینید
نوشته شده توسط محسن ساعت 08:06 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان ,

ریاضی-کامپیوتر-داستان-معما وسرگرمی

لینك ثابت | نظرات شما عزیزان ()   رفتن به بالای صفحه

 

شنبه 11 خرداد 1387
::. ببخشید ! شما میدونید ویژگیهای معلم در قرن 21 چیه؟؟ .::
::. ببخشید ! شما میدونید ویژگیهای معلم در قرن 21 چیه؟؟ .::

امروزه دیگه همه چیز با گذشته فرق كرده! از وضعیت آب و هوا گرفته تا وضعیت موجودات زنده و آدمها و دانش آموزان و اولیائ اونها و جامعه ای كه توی اون زندگی میكنیم.از پیشرفت روز افزون علوم و تكنولوژی تا عوض شدن اخلاقیات و ارزشهای ما انسانها و تربیت ما.و در این بین معلمی هم كه كلید تربیت نسل جوان ما هست نیز تغییر كرده !دیگه مفهوم خوب وبدی یا موفقیت و و تبحر و استادی یك معلم و دبیر و آموزگار هم عوض شده است.(البته نمیتونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه لطفا شما بگین!).
در آستانه قرن بیست و یک اگر میخواهید بدونید یک معلم موفق به کی اطلاق میشه پس لطفا در ادامه همراه ما باشید و مقاله نسبتاً كاملی در این زمینه با عنوان ویژگیهای معلم در قرن 21 رو دریافت كنید.فكر میكنم برای دوستان و سروران فرهنگی و دبیران گرامی كه هر از چند گاهی بر مطالب سایت رهیار نظرات پرارزش خودشون رو مرقوم میفرمایند مفید باشه! بازهم منتظر حضور سبز این عزیزان و نظرات طلاییشون هستم.
ادامه مطلب رو اینجا ببینید
نوشته شده توسط محسن ساعت 10:05 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان ,

ریاضی-کامپیوتر-داستان-معما وسرگرمی

لینك ثابت | نظرات شما عزیزان ()   رفتن به بالای صفحه

 

یکشنبه 22 اردیبهشت 1387
داستان جذاب و خواندنی بچه مردم اثر جلال آل احمد را بخوانید

بچه مردم-جلال آل احمد
نام داستان : بچّه مردم
نویسنده: جلال آل احمد
خوب من چه می توانستم بكنم ؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد.بچه كه
مال خودش نبود . مال شوهر قبلی ام بود ، كه طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بودبچه را بگیرد.
اگر كس دیگری جای من بود ، چه می كرد؟ خوب من هم می بایست زندگی می كردم.اگر این شوهرم هم طلاقم می داد ، چه میكردم؟ناچار بودم بچه رایك جوری سر به نیست كنم . یك زن چشم و گوش بسته ،مثل من ، غیر از این چیزدیگری به فكرش نمی رسید.نه جایی را بلد بودم ، نه راه و چاره ای می دانستم .
می دانستم می شود بچه را به شیرخوارگاه گذاشت یا به خراب شده دیگری سپرد.
ولی از كجا كه بچه مرا قبول می كردند؟از كجا می توانستم حتم داشته باشم كه
معطلم نكنند و آبرویم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچه ام نگذارند ؟ از كجا؟
ادامه داستان بچه مردم رو در ادامه مطلب براتون نوشتم لطفا همراه باشید
ادامه مطلب رو اینجا ببینید
نوشته شده توسط محسن ساعت 08:05 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان ,

ریاضی-کامپیوتر-داستان-معما وسرگرمی

لینك ثابت | نظرات شما عزیزان ()   رفتن به بالای صفحه

 

سه شنبه 17 اردیبهشت 1387
داستان:چیزی که از بین نمی‌رود-نویسنده‌ی فلسطینی«غسان کنفانی
داستان های رهیار
نام داستان:چیزی که از بین نمی‌رود
اثری از:نویسنده‌ی فلسطینی«غسان کنفانی (Ghassan Kanafani)»قطار غّران، راه زیبا را به سوی تهران می‌پیمود. پیش از آن‌که آبادان را ترک کنیم، بازرس قطار تذکراتی داد… تصمیم گرفتم نخوابم… کتاب رنگینی در دست دارم که شب‌ها آن را می‌خوانم… نویسنده‌ی کتاب کسی است که احساس و فهمش بیش از اندازه است.
درصندلی روبروی من یک دختر ایرانی نشسته بود و پیرمردی که به گمانم پدر او بود پیش از این سفر طولانی به خواب فرو رفته بود… دوست عرب‌زبان آرامی پهلوی من نشسته بود و راه زیبا را تماشا می‌کرد؛ بهترین چیزی که در این دوست بود کم‌حرفی او بود.
… کتاب جالبی بود، چاپ نفیسی داشت و عکس‌های زیبای دلنشینی، کلماتش پرهیجان بود. اگر آن را درک کنید انگار در دنیای دوردستی پر از رؤیاها و سایه‌ها فرو رفته‌اید…
مؤلف کتاب عمر خیام بود.
ارزشش برای من به خاطر یک رباعی بود. دور این رباعی را دختری خط کشیده بود، دختری که دوستش داشتم...
خواندن این داستان جذاب رو به همه تون توصیه میکنم! پس در ادامه مطلب همراه ما باشید
ادامه مطلب رو اینجا ببینید
نوشته شده توسط محسن ساعت 02:05 ق.ظ موضوع مطلب :‌ داستان ,

ریاضی-کامپیوتر-داستان-معما وسرگرمی

لینك ثابت | نظرات شما عزیزان ()   رفتن به بالای صفحه